تبليغاتX
متصدی ِ مجازات
متصدی ِ مجازات

 

به نام خدا

يه پرنده ي سفيد ِ كوچولو موچولويي بود ، كه اصلآ دلش نمي خواست نقش اول ِ يه داستان ِ سمبليك باشه، اما چي كار مي كرد وقتي سفيد برفي بهش دستور داده بود بره و يه پيغام ِ خيلي مهم واسه يه آدم ِ خيلي مهم ببره ... پرنده ي سفيد ِ كوچولو لباساي گرمشو پوشيد و آماده ي حركت شد ... سفيدبرفي آخرين سفارش هاش هم به پرنده كرد و گفت كه حواسش به جاهايي كه مي خواد بره باشه كه اونجاها پر از بدي و دروغه ... پرنده ي سفيد كوچولو رفت و رفت و از چنتا زمستون گذشت ...

( چشاتو ببند و بگو باباجون ... خب؟ )

پرنده اونقدر رفته بود كه حالا ديگه خيلي بزرگ شده بود ... پنج سالش شده بود ... آخه مي دوني واسه پرنده هايي كه همش شصت هفتاد سال عمر مي كنن پنج سال خيلي زياده ... پرنده ي بدي شده بود ... سيگار نمي كشيدها ... آخه سيگار كشيدن خيلي بده ...

( اوه اره ... خيلييي بده ها! )

اما دروغ مي گفت ... سفيدبرفي بهش سفارش كرده بود كه حتا پرنده هاي پسر هم مي تونن وقتي بزرگ شدن زايمان كنن ... گفته بود پرنده بايد سعي كنه فقط خوبي ها رو به دنيا بياره ... اما اون حالا دروغ رو به دنيا آورده بود ... اونم دروغ ِ‌از نوع ِ‌خاص خودش ... دروغ پرنده اي ... مي رفت به مغازه دار ِ محل مي گفت " مامانم گفته دو تا بستني دايتي بدين!" ... بستنيا رو مي خورد و فرار مي كرد ...

( باباجون زايمان چيه؟ ... هان؟! )

زمستون ِ هشتم هم گذشت ... هنوز اون آدم خاص رو كه سفيدبرفي گفته بود پيدا نكرده بود ... سختي ِ زنده گي بهش ياد داده بود كه از اين سختيا فرار كنه ... تو هشت سالگي تمارض رو به دنيا آورد ... هر روز از مدرسه فرار مي كرد و الكي به مامانش مي گفت دلش درد مي كنه كه بياد خونه كارتون ببينه! ...

( باباجون، پرنده ها هم سوباسا اوزارا دارن؟ )

آره عزيزم ... پرنده ي كوچولو، وقتي اونقدري بزرگ شده بود كه پلنگ صورتي و تام و جري ديگه نمي تونستن سرگرمش كنن، با سوباسا اوزارا دوست شد ... اما زود با هم قهر كردن ... مي دوني چرا عزيزم؟ ... چون سوباسا بهتر از پرنده ي سفيد مي تونست با توپ روپايي بزنه ... اين شد كه پرنده ي سفيد كوچولو حسودي كرد و توي ده سالگي يه بار ديگه هم حامله شد ...

( باباجون، حامله شد همون زايمانه؟! )

وقتي پنج تا زمستون ِ ديگه هم دنبال ِ اون آدمي گشت كه سفيد برفي بهش گفته بود، تموم ِ پولش تموم شده بود و داشت از گرسنه گي مي مرد ... دست كرد توي جيب باباش و يه اسكناس ِ دو هزار توماني برداشت و با دوستاش رفتن ساندويچ هايدا خريدن! ... حالا ديگه بيست تا زمستون از اون روز مي گذشت ... عاشق ِ يه دختر شده بود ... يه پرنده ي سفيد ِ ديگه اما سفيدتر و خوشگل تر از خودش ... با هم ازدواج كردن و وقتي ماجراي ماموريت ِ سفيدبرفي رو واسه پرنده خانوم تعريف كرد، پرنده خانوم بهش گفت اينا همش دروغه و پرنده ها هيچ وقت نمي تونن چيزي رو زايمان كنن ... اونا تخم گذارن ...

( يعني تخم مرغ مي ذارن؟ )

خلاصه، توي بيست سالگي از سفيدبرفي متنفر شد و اونو فراموش كرد ...

(فراموش كردنو زاييده بود! )

آفرين! خلاصه بگم باباجون داره خوابت مي گيره ... بيست و پنج سالگي پرنده خانوم تخم گذاشت و اون دوتا با هم اين دفعه "تخم گذاشتن" رو زاييدن و يه پرنده ي كوچيك ِ بي گناه ِ ديگه به دنيا اومد ...

( زاييدن يعني گناه كردن؟! )

گوش كن عزيزم ... پرنده ها هي بزرگ مي شدن ... يه روز يه پيغام از سفيد برفي اومد واسه پرنده ي سفيد كه روش نوشته شده بود : " گفته بودم جاهايي كه قراره بري پر از بدي و دروغه ... من دارم مي ميرم ... همه ي ارثمو گذاشتم واسه تو ... فقط دلم مي خواد باور كني پرنده ها هم مي تونن زايمان كنن! " ... حالا درست وسط ِ جووني ، ياد گرفت كه پرنده ها هم مي تونن غير از تخم گذاشتن كار ِ ديگه اي بكنن چون اون حالا " زود قضاوت كردن" رو زاييده بود ...

سي سالش شد ... از پرنده خانوم بخاطر ِ اون حرفش عصباني بود و اونو ول كرد و تصميم گرفت با جوجه كوچولو تنها زنده گي كنه ... جوجه كوچولو چون پسر بود طبق قوانين ِ حقوقي از دو سالگي مال ِ پدر بود ... پس پرنده ي سفيد توي سي ساله گي " جدا كردن ِ پرنده از جوجه اش " رو به دنيا آورد ... جدا كردن ِ مادر از بچه ...

( پس منم مال ِ بابامم چون از دوسالگيمه! )

چون از دو سال سن ات بيشتره! ... نه عزيزم مامان و بابای شما ايشالله هميشه پيش هم باشن ... می گفتم عزيزم ... پرنده ی سفيد سي و پنج سالگي رفت سر ِ قبر ِ سفيدبرفي و كلي گريه كرد ... چهل سالش که شد از جوجه و شهر و سريال ِ چارخونه و اداره و ماشين و زنده گی و همه و همه بريد و دوباره به روح ِ سفيدبرفي قسم خورد كه اون آدم ِ مهم رو پيدا كنه تا اون راز ِ مهم رو بهش بگه ... اين شد که دوباره تصميم گرفت دنيا رو بگرده ... وسط راه ٬ پنجاه سالش که شد سرطان گرفت ... پنجاه و پنج سالگي هم شيمي درماني كرد و موهاش ريخت ...

( مثل تو كه كچلي باباجون!! )

مثل من ... دقيق مثل من ... شصت سالگي نوه دار شد و برگشت پيش خانواده ش ... خيلی زنده گی واسش سخت بود ... يکی از سردترين زمستونای عمرش بود که با وجود نوه اش فقط گرم می شد ... چون خوابت مياد نمي گم از شصت سالگي تا شصت و پنج سالگي خونه ي جوجه اش و عروسش چه ها كشيد ... جوجه اي كه حالا ديگه خودش يه جوجه ي پنج ساله داشت ...

( مثل من كه پنج سالمه! )

حالا ديگه پرنده ي سفيد ِ كوچولوي شصت ساله اون آدم ِ مهم رو پيدا كرده بود كه راز مهمشو بهش بگه ... می دونی اون آدم مهم کی بود؟!

( كي بود؟ )

همون جوجه ي كوچولو موچولويي كه مثه تو پنج سالش بود ... نوه ي پرنده ي سفيد ... همون پرنده اي كه همه ي دنياي پرنده اي ِ خودشو گشته بود و حالا فقط يه ماموريت داشت ... اون كه بياد خونه ی پسرش و به نوه اش بگه اون راز ِ مهم چي بوده ...

( مي گي باباجون؟ ... من نوه ام ... توام كه كچلي! )

آره عزيزم ... اما اگه مو داشتم موهام از موهاي پرنده ي سفيد سفيدتر بود ... اون راز خيلي ساده س ... خيلي ِ خيلي ...

( يالا بگو ... يالا! )

سفيدبرفي به پرنده ي كوچولو گفته بود " هر وقت اون آدم ِ‌ مهم رو پيدا كردي ، بهش بگو اين دنيا به اندازه كافي پر از چيزاي بد هست ... تو سعي كن چيزاي كثيف تر با خودت به اين دنيا نياري!" ... مثله دروغ ... مثله دزدی .. مثله ... حتا مثله خود پرنده ی سفيد که باعث همه ی اينا شده بود!

( باباجون! ... تو كه اصلا كثيف نيستي ... پس سفيد برفي اشتباه نكرده تو رو به دنيا آورده! )

عزيزم ... عزيزم ... آره ... مثل ِ باباي شما كه اشتباه نكرده شما رو به دنيا آورده ...

( منو كه بابام به دنيا نيوورده! ... مامانم آورده! )

عزيزم داستانمون طولاني شد امشب ... بهتر نيست بخوابيم؟ ...

( من هنوز نفهميدم زايمان همون حامله شدنه يا نه باباجون! ) ...


نوشته شده توسط متصدی ِ مجازات در ساعت 1:37 | موضوع : خلوت قلم ...

برگه ی ششم => نگاه کن ! نگاه کن پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
 

هو الحی ...

نگاه کن! ... نگاه کن! ... عاشقی شهامت می خواهد

نگاه کن! ... نگاه کن! ... عاشقی شهامت می خواهد ... تو که دستانت خوب ... نگاه کن! ... داريم از حادثه می گذريم... چه بوسه ای عظيم تر از حرمت وجود تو؟ ... دستانت را به من بده ... تو که دستانت گرم...


نوشته شده توسط متصدی ِ مجازات در ساعت 13:34 | موضوع : خلوت قلم ...

برگه ی پنجم => بوي خاك باران سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386

 

به نام خدا

 

 

سلام ...

 

باران كه مي بارد ، حرفي براي گفتن نيست ! تنها بايد نشست و فال گرفت و نوشت :

 

وقت هايي اين چنين

 

كه غبار دلم

 

بوي خاك باران خورده مي گيرد  ،

 

 احساس مي كنم خدايم

 

 صبر ايوب دارد !

 

 

فعلآ ...


نوشته شده توسط متصدی ِ مجازات در ساعت 1:18 | موضوع : خلوت قلم ...

برگه ی چهارم => عمده ی حرفم یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386

 

به نام خدا

عمده ي حرفم اين است : در اين سلسله گفتارها ( اگر سلسله اي باشد ) قرار بر نتيجه گيري نيست ، مطمئنم ، واقعيت اينجاست كه در اين ميدان ، دانسته هاي فلسفي و علمي ِ ما ، خلاف ِ آنچه فرض مي شود ، باعث درگيري و جدايي ست تا پيوند و نزديكي !!!


نوشته شده توسط متصدی ِ مجازات در ساعت 18:15 | موضوع : خلوت قلم ...

برگه ی سوم => آسان برایم سخت جمعه بیست و سوم آذر 1386

 

به نام خدا

 

می خواهم غم های این روزگار را به زبانی ديگر بگويم كه مادرم غصه نخورد !

 

چند خطی را كه اينجا هستم ، نمي خواهم به تعريف وسعت ِ سیاه گستره ي سفید زندگی ام بپردازم و ترجیحآ به توصیف بخش های قابل تقسیم اش نشسته باشم که حرمت سفیدی ِ احرام  ِ کاغذ را هم داشته باشم ... میدانم که ناتوانی ِ‌ واقعی زمانی هويدا مي شود كه ميان ِ‌ دانايی و كنش ديگر رابطه ای در ميان نباشد ... رابطه ها خاموش و سرد اند ... حالا می دانم به غلطم ، اما توانایی و انگيزش كافی براي بهبود آن را خواهم یافت ... پدرم راست مي گويد كه غم های اصيل آن هایی هستند كه حتی مجال به اشتراک گذاشتنشان را نيز با ديگران نداريم و شايد تا آخر ِ راه تنها برای خودمان باقی نگه شان داريم ... به بيانی ديگر ، دردهای عميق بشری هميشه زمانی ضربه ی آخر را زده اند كه خود ِ‌ بشر از وجودشان با خبر بوده است ... به گمانم " خودآگاهي "‌ بزرگترين شكنجه برایم همواره بوده است ...


نوشته شده توسط متصدی ِ مجازات در ساعت 17:15 | موضوع : خلوت قلم ...

برگه ی دوم => تب دارم چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386

 

به نام خدا

 

 

منطق ِ‌ بالايي ندارم براي درك دنياي ماده ...

 

 

" سلام آقاي خدا ... من چرا از بچه گي تا حالا خيلي سرما مي خورم؟" ...

 

"‌ سلام عزيز دلم ... من خدايم و ميدانم چگونه خدايي كنم ؟" ...

 

 تصميم خودم را گرفته ام عزيزم ... مي پرم وسط حجم تنهايي ِ هاي خودم ... يك كيف كوله پر مي كنم از چاقو ... از خون ... از درد ... يك سرنگ ِ پر از هوا هم مي برم كه اگر چاقو مچم را صد و هشتاد درجه ي افقي نبريد ، هوا بزنم به رگم ... درد دارد اما خون بازي مي كنم ... تا بميرم ... شايد بعدش هيچ وقت سرما نميخورم بعدش ...

" حالا ديدي مُردم خدا جونم؟ ... کسي هم برايم اشکي نريخت ... کسي هم گريه نکرد ... تو ديدي ؟ ... ديدي چقدر تنها بودم ... من كه ديگه مُردم ... توام كه خدايي ... مي تونم بعد اين يه ضرب بپرم برم بالاي تمام پله هايي که نمي تونستم ... مي تونم نه؟! ... نفس دارم !

و بميرم و خونم بپاشد به دست هاي جسمم كه گرم شود ... كه ديگر هميشه سرد نباشد ... كه نلرزد ... كه سرما نخورد ... خب؟!

دستم را نبند ... قبول؟ ... پايم را نبند ... قبول؟ ... خونم كه بپاشد ديگر دست و پا نمي زنم ... خونم كه تمام شود ... آزاد مي شوم از بند ... آزاده آزاد ...

 


نوشته شده توسط متصدی ِ مجازات در ساعت 19:27 | موضوع : خلوت قلم ...

برگه ی اول => آمده ام تا بمانم سه شنبه بیستم آذر 1386

 

به نام خدا


آري !


هنوز هم پشت دريچه هاي اتاق بياد گرامي داشتن تمام روز هاي خاطره خواهم نوشت ...


برايم بگو برايم بنويس !  کجاي اين تاريخ حتمي را  بيگانه با خود مي داني تا بازنويسي اش کنم به شيوه ي شهرآشوبي تو ؟ ميداني من از اين سلسله هاي بي پشتوانه نيستم به خدا . ميداني تکيه گاه من  تخت مرواريد ِ بودن است !ارتش کشور ِانتظارم اين روزها تنها کمي در هم آشفته است که آن هم به خاطر قطع مقرري نگاه شماست ! هرچند عيبي هم ندارد  باشي يا نباشي خوارزمشاه مي شوم و از خيال هميشه گي تو  در مقابل خسته گي هاي مغولي هر از چند گاه  دفاع مي کنم !


نوشته شده توسط متصدی ِ مجازات در ساعت 13:21 | موضوع : خلوت قلم ...


طراح قالب